آدرس جدید
به دلیل پاره ای مسائل فنی آدرس وبلاگ هیئت تغییر کرد و من بعد ما را در آدرس جدید همراهی کنید
این وبلاگ با پسوند blog.ir ارائه می گردد
به دلیل پاره ای مسائل فنی آدرس وبلاگ هیئت تغییر کرد و من بعد ما را در آدرس جدید همراهی کنید
این وبلاگ با پسوند blog.ir ارائه می گردد
در خونتون باز در می زنم
توی روضه هاتون بال و پرمیزنم
تو این تکیه های محرم همش
دارم زندگیم و رقم می زنم
هیئت الشهدا (بیادشهدای گمنام) قاصدکها
مشهد
روز7محرم
حوالی این ساعت های بارانی
جای زیادی برای رفتن ندارم
غیر از " تو " و آغوش " تو " در
کوچه و پس کوچه های این شهر غریب

از جمعه 1393/8/9 تا 1393/8/13
مکان:
مشهدمقدس ، بلوار طبرسی 58 ، صاحب الزمان 2 حسینیه عاشقان بقیة الله
ساعت :15
هیات الشهدا ( به یادشهدای گمنام) قاصدکها
محرم الحرام سال1436هجری قمری
گوشه گیران زود در دلها تصرف می کنند
بیشتر دل می برد خالی که در کنج لبست

پنجشنبه پیش از ظهر در فلان کانون خیابان ابوذر منطقه ۱۷ تهران با جمعی از دوستان به بحث نشسته بودیم درباره بلای فضای مجازی که همه به آن مبتلاییم. ساعت گمانم نزدیک ۱۴ بود که بحثمان تمام شد. خیلی زود از کانون زدم بیرون و کمی آنسوتر از مسجد پرخاطره ابوذر، چشمم افتاد به چند پیرزن که روی سکوی گوشه پیادهرو نشسته بودند.
مجالی دست داد بلکه ایشان را خوب نگاه کنم و دقیق بفهمم که یکیشان گفت؛ «اتوبوس آمد.» همانکه گفت «اتوبوس آمد» از همه زودتر بلند شد و رفت آنسوی خیابان، سوار اتوبوس شود.
همانکه گفت «اتوبوس آمد» دستش زنبیل قرمز مشبکی بود سراسر خاطره. همانکه گفت «اتوبوس آمد» دسته زمخت زنبیل را با دستمالکهنه پوشانده بود که انگشتان دستش احیانا آسیبی نبیند.
همانکه گفت «اتوبوس آمد» برخلاف چند تایی دیگر از پیرزنها، عصا نداشت، اما از همه پیرتر به نظر میرسید.
همانکه گفت «اتوبوس آمد» مقنعه سپید را چنان با چادر مشکی زیبا ست کرده بود که دل میبرد از آدم. همانکه گفت «اتوبوس آمد» قشنگ دیدم زنبیلش را.
فلاکس چای، قند، خرما، نان و پنیر، گلاب، زیرانداز، شاید هم جانماز. همانکه گفت «اتوبوس آمد» همه دنیا را درون زنبیلش جا داده بود. همه زندگی را. همه دل را. همه عشق و محبت و صفا را.
همانکه گفت «اتوبوس آمد» رفت و از در عقب اتوبوس، سوار شد. دیگر پیرزنها هم. راه، دیگر باز شده بود. گوشهای از خیابان، ایستادم به تماشای یکی از نابترین، بلکه بکرترین صحنههای مخصوص این نظام مقدس و شهدایی.
آنچه روبهرویم رخ میداد «جلوه ویژه»ای بود که نمونهاش را در هیچ جای جهان نمیتوان مشاهده کرد.
آخر، همانکه گفت «اتوبوس آمد» از ماشین پیاده شد و رفت در پیادهرو و از آنطرف سکو که من نمیدیدم، قاب عکسی برداشت! خود قاب، طلاییرنگ بود؛ از این قدیمیها. درون قاب، آن بالا عکس خمینی بود، بعد هم عکس یک شهید و چند خطی وصیتنامه. یک قاب با ۳۰ سال قدمت لابد، بلکه هم بیشتر. القصه! همان پیرزن که گفت «اتوبوس آمد» دوباره رفت و سوار اتوبوس شد.
به دقیقه نرسید که اتوبوس راه افتاد اما همانکه گفت «اتوبوس آمد» همچنان قاب عکس اولادش را در دست گرفته بود و زبر و زرنگ، جایش را کنار پنجره محفوظ نگه داشته بود. آ…..ه! خیلی وقت بود چنین صحنهای را ندیده بودم.
زندگی در فضای مجازی، چشم آدم را به چه واقعیتهایی که نمیبندد. یک چیزهایی هست که در گوگل نباید سرچ کرد، بلکه باید در همین خیابانهای شهر، دنبالش بگردی.
تا بدانی هنوز «مادر شهید» هست، باید پنجشنبهها دقت مضاعف کنی در کوچهپسکوچههای شهر.
رد عشق را در اینترنت نمیتوان گرفت لیکن در کوچههای شهیدداده، هنوز هم خبرهایی هست. فضای حقیقی اینجاست؛ جایی که «حقیقت» با همه وسعتش درون زنبیل یک مادر شهید جا میشود. در جستوجوی «انسان» گاه باید دنبال یک اتوبوس راه افتاد، اتوبوسی که جز «بهشت» مقصد دیگری ندارد. حساب کن چند پنجشنبه، این مادر شهید به بهشت زهرا(س) رفته است؟
آنهایی که به «چله» مینشینند، بیایند اینجا!
گاه هست که معرفت را باید درون زنبیل یک پیرزن جستوجو کرد!
و درون دل داغدارش! لطفا بشمرند پنجشنبههای این پیرزن را، آنها که معتقدند خاک سرد است! آری! اینجا سن و سال از عشق کم میآورد!
اینجا گذر زمان از عشق کم میآورد! اینجا فاصلهها از عشق کم میآورد! اینجا همه چیز مطیع عشق است! توافق با دل داغدار مادران شهیدداده باید داشت!
تو به صفا و سادگی آن پیرزن که گفت؛ «اتوبوس آمد» نگاه نکن! تو به چادر خاکیاش نگاه نکن! تو به وصله کفش رنگ و رورفتهاش نگاه نکن! تو به اتوبوس قراضه پنجشنبههای بهشت زهرا(س) نگاه نکن! تو به کهنگی دستمالکهنه دسته زنبیل پیرزن نگاه نکن!
تو به اینکه شیرزن داستان ما بادیگارد ندارد، نگاه نکن! مادری کردن برای جمهوری اسلامی، بسته به این چیزها نیست! و این مادر، تو مپندار که فقط مادر یک شهید بوده است و بس، بلکه برای همه جمهوری اسلامی، مادری کرده این مادر شهید!
گاه فکر میکنم دشمن متاثر از شهادت دلیرانه شهداست که فقط خواب حمله به ایران را میبیند اما نه!
آنچه از سرخی خون شهدا، محکمتر صورت دشمن را مینوازد، قرار پنجشنبههای مادران شهدا در بهشت زهراست. این را تو فقط یک قرار ساده نبین که مادری بر سر مزار جگرگوشهاش حاضر میشود! این یک نماد و نشانه است از عشقی والاتر. چیست آن عشق؟
عشق به نظام الهی جمهوری اسلامی… که جمله «اتوبوس آمد» را مادران شهدا، بیش از خود شهدا گفتهاند! اتوبوس، اتوبوس است! زنبیل، زنبیل! آنچه به این همه ماده، «معنی» میبخشد، قرار گرفتن در منظومهای است که بنیان آن را «روح خدا» گذاشت. حقا که خدایی است این نظام مظلوم جمهوری اسلامی…
و این «چفیه» که روی دوش امام خامنهای است هم روح از خدا گرفته است که این همه حرف میزند با آدمی. آری! ما زندگی با «معنی» میکنیم و فضای مجازی، از این معنی تهی است. تهی هم نباشد، اصلا مال این حرفها نیست!
مادر شهید اگر گرد و غبار از سنگ مزار شهیدش برمیدارد، به این نشانه است که دشمن اگر بخواهد بر چهره انقلاب، گرد بنشاند، سیلی از مادر شهید خواهد خورد.
فتنه ۸۸ را ندیدید؟! یومالله ۹دی را ندیدید؟! مادران شهدا را ندیدید؟! چادرهای مشکی را ندیدید؟! قابهای آسمانی را ندیدید؟! آقایان راستگو! حالا باز بروید از روی صندلی جمهوری اسلامی، دروغ ببندید به جمهوری اسلامی، بلکه دشمن را شاد کرده باشید!
لابد برای بعضی از شما، خنده اوباما، حتی از اشک چشم مادران شهدا هم ناموسیتر است. عرق کارگر، کم از خون شهید نیست! به چه حقی یک سال تمام، مدعی تقلب شدید در دسترنج کارگر ایرانی و بنزین محصول عرق جبین او را سرطانزا معرفی کردید؟!
نه شرم از خون شهدا میکنید، نه حیا از عرق کارگر! لااقل بترسید از آهی که مادران شهدا… چه بلند میکشند! تمسخر عرق کارگر یعنی تمسخر خون شهید. و این هر دو یعنی، تمسخر قرار پنجشنبهها! لگدخوردههای از روباه پیر! لگد به عاقبت خود نزنید که عدم توافق با اتوبوس پنجشنبهها جای ترس دارد.
جناب آقای دیپلمات! شما در «غرب» بودی، آن روز که در «جنوب» غوغا بود. شما اصلا ما را نمیفهمید و نمیفهمید که تا قرار پنجشنبهها به قوت خود باقی است، جنگ هم ادامه دارد. من اما به شما از سر خیرخواهی توصیه میکنم این همه به دشمن لبخند نزنید، این همه با دشمن قهقهه نزنید! این، کمترین سهم پنجشنبههاست. والله «شهدا با قهقهه مستانهشان، عند ربهم یرزقون بودند.» این مملکت «مادر شهید» دارد. نزد ابلیس که این همه نمیخندند!
وطن امروز/ ۲۰ مهر ۱۳۹۳
" گفتم گفت" تقریبا کوتاهی با خواهرشهید سیدابوالقاسم امیران
خوش خنده است ، هرکی از در میاد تو تمام قد می ایسته و احوالپرسی می کنه ، هروقت چشمم بهش افتاد لبخند زد .
موقع پذیرایی دستش و گرفتم نشستم کنارش گفتم بگین از داداشتون :
گفت :
بپرس
گفتم :
چندسالشون بود رفتن جبهه وچقدر تو جبهه بودن؟
گفت :
سال60 رفت و سال66 هم شهید شد متولد سال45 هم هست حالا خودت حساب کن بقیه اش و
گفتم : پس تامن حساب می کنم شما هم بقیه اش و بگین
خندید و ادامه داد:
زیاد یادم نمیاد ازش ولی مادرم می گفت :
شوخ بود قلب مهربونی داشت هروقت میومد مرخصی نمیذاشت من کار کنم و آب بیارم
( مادرم هرروز میرفت یه روستای دیگه آب می آورد )
یه بار مجروح شده بود اومد خوب که شد بهش گفتیم نرو ، گفت من نرم کی بره ؟
آخرای پاییز بود خبرشهادتش و آوردن
تخریبچی بوده موقع شناسایی عملیات تو جزیره مجنون خمپاره می خوره به قلبش و صورتش ، جنازه اشو از زیر آب رد می کنن میارن اینطرف خط .
خدابیامرز مادرم ازش خیلی راضی بود.
یکی از داداشای دیگه ام هم جانبازه (سیدکاظم)
گفتم : ممنون که وقت گذاشتی حرف زدی
گفت : بازم بیاین بهم سر بزنین من کسی رو ندارم ، نرین فراموشم کنین ها .
گفتم : شماره تو بده هرهفته زنگ می زنم شما بیاین هیات
خندید گفت جدی ؟ باشه
واینچنین بود که قاصدکی خواست همراه قاصدکها بشود ...

هیات الشهدا ( به یادشهدای گمنام)
پنجشنبه 1393/6/3
مشهدمقدس - دانش2 ، کوچه سرشور38
شهیدسیدابوالقاسم امیران
پ ن : شادی ارواح درگذشته مادران شهدا صلوات
هیات الشهدا ( به یادشهدای گمنام)
پنجشنبه 1393/6/27
مشهدمقدس - گلشهر - شهیدآوینی 18
شهیدعلی عسوی
وصیتنامه بسیجی دلاور
شهید حمید صداقت شاندیز
باز میخوانم وصیتنامه ای
دیدگانم را دوختم بر جامه ای
این وصیتنامه باشد از شهید
نوجوانی نام نامیش حمید
کو حمید است و صداقت کنیه اش
کو شهادت بود اندر سینه اش
این وصیتنامه را من بارها
خوانده ام اندر خلال کارها
حیرتم گردد زهر خواندن فزون
آنکه بیداری ما مدیون اوست
آنکه در هر شدتی تکبیر گوست
آنکه با کفار دین پیکار کرد
ملت اسلام را بیدار کرد
کای پدر اکنون وصیت می کنم
با شما از دور صحبت می کنم
بر وصیت حکم دینم می دهد
خالق جان آفرینم میدهد
رهرو حق پیش حق ایستاده است
هر نفس از بهر مرگ آماده است
گر بچینی بهر من بزم عزا
گریه کن بهر شهید کربلا
تا که جان داری به تن ای نیکنام
باش از جان یار صدیق امام ( ره )
چون حمایت از خمینی واجب است
هر که غیر از این بگوید کاذب است
ای خدا تا هجرت صاحب زمان ( عج )
شو نگهدار خمینی در جهان
ای خدا حق شهید کربلا
دستگیری کن ز ( ثابت ) در جزا
محل شهادت : شلمچه عملیات کربلای 5
تاریخ شهادت : 65/11/6
هیات الشهدا ( به یادشهدای گمنام)
پنجشنبه 1393/6/20
مشهدمقدس - فلکه ضد ،امام رضا (علیه السلام) 48 ، چهارراه دوم
شهیدحمیدصداقت
15سالگی رفت جبهه میرفت مجروح میشد برمی گشت وباز می رفت ، کربلای4 تو شلمچه سخت مجروح شده بود . 20سالگی هم شهیدشد.
یه شب خواب دیدم شهیدشده شاهرگش بریده شده 5روز بعداین خوابم جنازه شو آوردن وگفتن 5روز پیش شهیدشده جنازه شو دیدم شاهرگش قطع شده بود
یه بارم تو خوابم اومد و گفت مامان سلامم رو به حضرت فاطمه برسون !
غواص و تخریبچی بوده تو جبهه موقع برگشت از شناسایی شهیدش می کنن
بامحبت بود باهمه
یکم حاشیه ...
واسه آدرس تو کوچه ها سرگردون شده بودم اسم کوچه شون عوض شده بود وآدرس رو به اسم قبلی داده بودن ، وارد حیاط شدم دیدم مادرشهید بایه لبخندمهربون بالای پله ها ایستادن تا خوش آمد بگن به مهمونا باسرعت رفتم بالا خیلی منتظر نشن ، مگه اون لبخند مهربونشون خستگی میذاشت به تن آدم بمونه ؟
سلامتی وشادی مادران بزرگوار و محترم و دوست داشتنی شهدا صلوات

پنجشنبه 1393/6/13
مشهدمقدس - مصلی 15 ، چهنو 9 ،دوازده متری
شهیدعباس غلامی

سخنانی از خاله شهید که همچون مادر محمد علی را دوست دارد
مادر شهید در اثر بیماری در همان کودکی بچه ها فوت کرد که محمد علی فرزند ارشد بود حدود 2نیم سال داشت من که خاله محمد علی بودم بچه ها را بزرگ می کردم تا این که پدر محمد علی مرا از پدرم خواستگاری کرد و من همسرش شدم و بچه ها را بزرگ کردم محمدعلی که مردی برای خودش شد دامادش کردم از او 3 فرزند به یادگار مانده
پدر محمدعلی راهی جبهه شد بعد آن محمدعلی راهی شد بعد چند بار رفتن و آمدن آخرین باری که رفت بعد 13 روز خبر شهادتش را به ما دادن 2سال و نیم پیکر پاکش به دست ما نرسید بعد مدتی انتظار پیکرش را در آغوش گرفتیم محمدعلی را بیشتر از فرزندانم دوست داشتم و دارم
در کربلای 2 به درجه رفیع شهادت نائل شد
روحش شاد و یادش گرامی
هیات الشهدا ( به یادشهدای گمنام)
پنجشنبه 1393/5/30
مشهدمقدس - خواجه ربیع - گلشاد15
منزل شهیدمحمدعلی پدر

شب عملیات بود و اسم عملیات کربلای 4. با تجهیزات کامل وارد آب شدند. ولی منورهای
دشمن آنها را غافلگیر کرد
این همون عملیاتی بود که کلی تلفات داد و خیلی ها تو این عملیات شهید شدند.
که یکی از آنها رحیم علی اکبری شاندیز بود.
مادرش می گفت جنازه رحیم تو این عملیات پیدا نشد و ما برای تسکین دلمان و دوستان
یک قبر به نامش خریدیم و تو مراسم خاکسپاری چند شاخه گل تو قبرش گذاشتیم
بعد از 13 سال که آب شلمچه خشک شد جنازه رحیم هم پیدا شد سر نداشت ولی یه پلاک !
یه پلاک که نشون دهنده همه چیز بود
جنازه رحیم و توی همون قبر خالی دفن کردند. همون قبری که سالها به جای رحیم
چند شاخه گل بود.
وقتی که سر قبر و باز کردند چیزی که داخل قبر دیدیم ما را تعجب زده کرده بود
شاخه گل هایی که تو قبرش سال ها پیش گذاشته بودیم هنوز و هنوز تازه بود
تازه ی تازه